اعتماد به خداوند

دوست خوبم سلام

امروز می خواهم یک داستان برای شما بگم که چطور باور یک نفر باعث موفقیت یا شکست او می شود. در یک روز سرد زمستانی یک پسر جوان تصمیم می گیرد که از کوه اطراف شهرشان صعود کند؛ به همین خاطر طرف دوستانش می رود و از آنها تقاضا می کند که در این صورت به او کمک کنند! وقتی از دوستانش سوال کرد که آیا کسی از شما حاضر است در صعود کردن از آن کوه به من یاری نماید؟ تعدادی از دوستانش گفتند که بله ما به تو کمک خواهیم کرد.

سپس به پسر جوان گفتند تا تو بری و وسایلت را آماده کنی، ما هم و سایل و تجهیزات لازم برای بالا رفتن از کوه را جمع آوری می کنیم. بنابراین هنگامی که وسایل صعود آماده شد؛ همه به سمت کوهستان اطراف شهر حرکت کردند.

وقتی که به کوهستان رسیدند غروب شده بود و هوا داشت تاریک و تاریک تر می شد. به همین دلیل دوستان پسر جوان گفتند که بهتر است امشب را در همین جا چادر بزنیم و استراحت کنیم و صبح زود از آن کوه مورد نظر بالا برویم. اما مرد جوان گفت: من امروز باید از این قله صعود کنم اگر می خواهید با من بیاید، باید خیلی زود به حرکت خودمان ادامه بدهیم. اما دوستانش گفتند: که ما امشب اینجا می مانیم و فردا به سمت کوه صعود خواهیم کرد. مرد جوان که تصمیم خودش را گرفته بود به حرکت خودش ادامه داد و در آن تاریکی شب از کوه بالا و بالاتر می رفت.

زمانی که مرد جوان در حال صعود بود و هوا کاملاً تاریک شده بود. یک دفعه سنگی از زیر پای او درمی رود و پایش لیز می خورد و از بالای کوه به سمت پایین پرت می شود. در همان لحظه ای که پسر جوان در حال سقوط بود به یاد خدا افتاد و با تمام وجود از خداوند کمک خواست، گفت: خدایا به من کمک کن. وقتی از خداوند طلب کمک کرد؛ باور داشت خداوند حتی به کسی که در حال سقوط هستش هم می تواند کمک کند. در آن افکار بود که یک دفعه در هوا معلق شد انگار طنابی محکم او را در هوا نگه داشته است. مرد جوان یک نفسی می کشد و در آن تاریکی شب که هیچ چیز قابل مشاهده نبود با دست دور و بر خود را دست زد متوجه شد که یک طناب از پشت او را محکم گرفته است. تازه یادش آمد این همان طناب ایمنی که خودش موقعه صعود به خودش بسته بود. دوباره چند نفس راحت می کشد.

دوباره نگاهی به اطراف کرد هیچ چیزی نمی توانست ببیند و نمی دانست در کجا قرار دارد هر چقدر هم تلاش کرد نتوانست کوه را لمس نکند و نمی داند که کوه کدام سمت او قرار دارد ولی یک چیز را خوب می دانست که اگر کاری نکند تا صبح از شدت سرما یخ خواهد زد. به همین خاطر مجدداً دست به دعا برد و از خداوند کمک خواست. در همان لحظه سخت و نفس گیر و خطرناک یک ندائی درونی به او گفت اگر می خواهی نجات پیدا کنی طناب را ببر!! ولی مرد جوان اعتنایی نکرد. مجدداً دست به دعا برد و گفت خدایا کمکم کن. دوباره همان نداء با صدای بلندتر گفت اگر می خواهی نجات یابی، طنابت را ببر…

مرد جوان طناب را دو دستی محکم گرفت. وقتی صبح دوستانش بیدار شدند و به دنبال دوست خود رفتند که دیدند که دوستشان در ارتفاع یک متری از زمین به طناب آویزان است. وقتی به رسیدند متوجه شدند که او یخ زده و فوت کرده است.

بله دوست خوبم در زندگی ما چقدر به این طناب ها گیر هستیم و فکر می کنیم این طناب نجات ماست؛ در حالی که این طناب، طناب شکست و شاید طناب مرگ ما باشد. پس اگر از خداوند کمک می خواهیم باید به خداوند اعتماد کنیم .

بمیرید بمیرید و از این مرگ مترسید که از این خاک برآید سماواط بگیرید

بمیرید بمیرید و از این نفس ببرید که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

شاد، پیروز و موفق باشید

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *