در خلوت خدایی

خدای مهربانم سلام
آمده‌ام با تو سخن بگویم تو بگویی تا من بنویسم چون می دانم که تو هر خیر و شری را به انسان الهام می کنی من اینگونه تو را باور کرده ام

لبخند زیبایت را دیدم ، برای چی می نویسی ، اگر فقط برای دیگران می نویسی پس خالص نیست و من با تو سخن نمی گویم ، پس خالص و بی هیچ شرک و ریا برای خودت و برای من بنویس تا من برایت قلم شوم
خدای مهربانم قسم به عشق که تو ورای عشقی که قلم از تو روح می گیرد و او به نام تو می نویسد
اما حیف ، شنیده ام که تو به اندازه ی فهم من کوچک می شوی ، حالا که خود ، خود عشقی ، پس تو بگو تا من بنویسم و این بار خالص به عشق تو یگانه معبودم ، چون تو در فهم من نمی گنجی ، چشمانم را می بندم صدایم می زنی ، تو در وادی مقدس طور هستی ، عصای خودیت بر زمین بگذار و کفش هایت را از پا در بیاور ،
ترسیدم ، آمدم پا به فرار بگذارم ، گفتی نترس ، آنان که خدا را می خوانند در حضور من از غیر خدا نمی ترسند ،بگو چه می خواهی و چه سوالی داری تا پاسخ گویم
چگونه تو را بشناسم و باور کنم تا دلم آرام گیرد ؟
چه خنده ی زیبایی ، چه نگاه گیرایی ، الا بذکرالله تطمئن القلوب
((آگاه باشید که ذکر خدا موجب آرامش قلب هاست))
ذکر یعنی چه برایم توضیح می دهی ، یادت هست همه تو را رها کردند و رفتند و بعضی مجنون خطابت کردند ، نزدیکترین فرد نیز تو را رها کرد و باورت نکرد ، تمام پهنای صورتت را اشک پر کرده بود
#بله مهربانم یادم هست
خوب خودت بگو من چه کردم
# خم شدی اشک هایم را از گونه هایم پاک کردی و گفتی  ، ولاتحزن ، غمگین مباش من هستم ، آن روز مرا روی شانه هایت نشاندی، از میان دشت ها عبور دادی ، من بودم و یک چمدان ، در کشتی سوار کردی و به ساحل نجات به سلامت رساندی ،
اگر کسی بگوید که تو را ندیده باشد ، تو که با منی همیشه
# مریم در گوشه ی تنهایی های خود چه کرد ؟؟
گفت کاش نامم از صفحه ی روزگار محو شده بود ، راست می گویی مهربانم ، آن قدر دلم غصه داشت که می خواستم نامم از صفحه روزگار خط بخورد

# بگذار اینجا را من بگویم ، درختی را پیدا کردی و گفتی کنار این درخت آرام بگیر ، من هستم ، مدتی با من باش ، من برایت اینگونه خواسته ام ، چون تو خودت خواستی که رشد کنی و بزرگ شوی ، زیرا من به اندازه ی فهم تو کوچک می شوم و یادت باشد ، من بی همسرماندگان را همسر می شوم بی پدر و مادر ، پدر مادر می شوم

# آن روز سوال من از تو این بود ، آیا تو حرف هم می شوی و تو خطاب کردی مگر در طور سینا موسی با من سخن نگفت ، و دوباره سوال کردم ، خوب او موسی بود و تو گفتی ، اگر تو بخواهی من حرف هم می شوم

خوب طفلم را چه کنم ، او نیاز به مادر دارد و تو پاسخ دادی ، او را در صندوق بگذار و رها کن ، ما او را به تو باز می گردانیم و چشمانت را به جمال او روشن می کنیم ، می دانم معبودم ،وعده ی تو حق است و من باور کرده ام ، چون ایمان به غیب، شرط و اصل است ، حالا دلم بیشتر آرام گرفت

می دانی چه قدر به تو نیاز دارم ، اما تو فقط به قدر نیاز من فرود می آیی و به به اندازه ی آرزوی من گسترده می شوی ، بگذار زیرکی کنم ، شنیده ام سلیمان گفته است که ثروتی به من عطا کن که به احدی قبل و بعد من نبخشیده ای ، حالا یک درجه کمتر از سلیمان به من ببخش
بگذار چشم دل باز کنم ، گوشه ی کلبه ای چوبی پیرزنی را می بینم که سوزنی دارد و نخی در دست ، چشمانش درست نمی بیند اما تو به اندازه ی نخ پیرزنان دوزنده باریک می شوی ،
این صحنه را که دیدم فهمیدم تو به اندازه دل امیدواران هم گرم می شوی ، پس به رحمتت امیدوارتر شدم و در عجب ماندم از آنانی که خدایی چون تو دارند و به غیر از تو امیدوار می شوند و گاهی هم تا امید می شوند و می گویند مگر می شود و شاید هم بشود
حالا تو سوال می پرسی چگونه مرا باور کردی که به آرامش رسیدی
و من در پاسخ به تو می گویم ، ایمان آوردم که اگر بخواهم از قبل اجابت شده ام ، فقط کافیست قلبم را از ناخالصی ها پاک کنم و گرد شرک را از آن بزدایم و با طهارت روح به سمت تو باز آیم که در یک قلب دو عشق جا نمی شود پس شرط اول قدم آن است که عاشق باشی ، عاشق وابسته نیست و رهاست
شنیده ام رزمندگان را شمشیر می شوی ، حالا که تو تیر پرتاب می کنی ، من هدف های بزرگ را نشانه گرفته ام
# من هم که از قبل گفته ام اجابت شده ای

می خواهی به من یادآوری کنی که چند وقته از محبت پدر  بی بهره بودم ، اما تو برایم هم محبت شدی و هم عشق و هم مودت و هم آرامش

خم شدی ، صورتم را بوسیدی و گفتی ،  من یتیمان را هم پدر می شوم

اینگونه که باور کردم ، برایم همه چیز شدی

خدای من ، اصلا تو بگو من خوابم یا بیدارم

وقتی با تکه ای نان کنار سفره ام نشستی و بر بند تاب فرزندم را محافظت کردی ، دلم آرام گرفت ، آن روز که چون مریم به خلوتی پناه بردم و از همه دور شدم ، محتاج به عشق بودم و تو خود عشق شدی .

# یادت هست دلت می خواست نامت به کلی از صفحه ی روزگار محو شود

بله مهربانم یادم هست ، غم چنان وجودم را گرفته بود که دلم می خواست نامم خط بخورد و دیگر زنده نباشم

آن روزها تو مرحم دل غمدیده ام شدی اما فقط وقتی دستانم را گرفتی و بر قلبم مرحم گذاشتی که پر از احساس خوب شدم و قلبم از محبت تو آکنده شد و زبانم را نور صدق فرا گرفت

دیگر نیاز نبود چون یعقوب به غم هجران مبتلا شوم و تحمل کنم ، چون یوسف گمگشته باز آمد به کنعان و چشمانم به جمالش روشن شد ، پس چه زیبا بود که تو صبر هم شدی و این صبری جمیل بود

حالا که می نویسم طفلم را در صندوقی گذارده ام و به رود نیل انداختم و ایمان دارم که تو او را از آب می گیری و کنار آسیه بزرگ می کنی و سپس به من باز می گردانی

خدایا ممنونم که هر گاه زمین خوردم ، دستم را گرفتی و بلند کردی ، چه قدر خوبست خدایی دارم چون تو ، که قهر نمی کند ، ناراحت نمی شود و در بیابان های زندگی وقتی ترسان و هراسان می شوم دست مرا می گیرد و راه می شود و در تاریکی ها نور می گردد
می دانم می خواهی چه بگویی ، بله یادم هست که مرا در کشتی نوح نشاندی و به ساحل به سلامت رساندی و کشتی زندگی ام را به جایی فرود آوردی که بهترین منزل بود

وقتی با یک چمدان سوار کشتی شدم ، چمدانم پر بود از ایمان به غیب ، زیرا دست پرورده ی فرستاده هایت که بندگان مقرب و برگزیده ی تو بودند و همراهانی داشتم بهتر از برگه ی گل
و چه می خواستم که در خدایی تو یافت نشد
حالا دستانم را گرفته ای ، من می دانم که محال است که تو دستم را رها کنی ، اما خواهش می کنم دستانم رامحکم بگیر ، مبادا من دست تو را رها کنم ،

خنده ات را دیدم این نشانه ی تایید است ، مرا بغل می کنی روی شانه هایت می نشانی ، این بار تنها نیستم ، دوستانم هم در این جمع هستند ،
باز هم که می خندی ، فهمیدم ، روی شانه هایت جا برای همه ی آنان است
خوشحالی ، می دانم ،می خندی می فهمم ، از دوستانم یاد گرفته ام بندگی کنیم و تو خوب خدایی کردن را بلدی
پیغامی داری ، بگو می رسانم به بندگانت ، مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم و به یاد من باشید تا به یاد شما باشم

بگذار بیشتر دقت کنم ، نامه ای داری ، من پیک تو شوم و به دوسان عزیزم برسانم ، تو فقط امر کن مهربانم ، سرا پا گوشم

به دوستان عزیزت بگو ، نام همه را بالا می برم ، زیرا این کلمه ی خالص است که به آسمان ها می رود

خوب دوستانم هم منتظرند ، به آن ها چه بگویم

به آنان بگو ، شما به راه راست ، به راه کسانی که به آنان نعمت داده شده ، هدایت شده اید و نه راه گمراهان
پس با ایمان قدم بردارند ، قدم های بعدی به آنان گفته می شود و اگر مرا می خواهند ایمان صدرصد کارگشاست و یک درصد شک هم آنان را از مسیر دور می کند ، مگر در خدایی خدا چه می خواهند که در من یافت نمی شود ،
حالا بگذار دوباره بگویم ، سپاسگزارم که مجال نوشتن دادی و دوباره گفتی و من نوشتم
در خدایی خدا شاد و پیروز باشید

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *