باورهای نامحدود

سلام دوستان عزیز

سال 1397 را به شما تبریک میگم همه ما معمولا قبل از اینکه سال جدید شروع شود به دنبال نو کردن بیشتر ظواهر زندگی خود هستیم از جمله پوشش خودمون و نزدیکانمون و وسایل توی خونه و شاید زنگ زدن و کاغذ دیواری و سایر تزینات جدیدی به خونه خودمون می زنیم تا نسبت به سال قبل حداقل تغییری داشته باشیم و این بسیار خوب است تغییر در هر زمینه ای بنظر مفید می باشد البته یه قیدی هم دارد که این تغییر ما را به خدا و منبع انرژی نزدیک کند زیرا همانطور که در قرآن هم آمده الا بذکر الله تطمئن القلوب یعنی آرامش قلبی همه ما انسان ها با یاد و ذکر خداوند است قلب به معنای قلب فیزیکی نیست یک آرامش درونی ست و زمانی که ارتباط ما به منبع انرژی برقرار باشه، خداوند به همه ما نزدیکه نزدیکتر از هرچیزی که فکرش را بکنیم از رگ گردن نزدیکتر است اگر ما حس نمیکنیم ما مشکل داریم خداوند همه جا وجود دارد و بستگی داره که ما او را چطور درک کنیم یا ببینیم منظور دیدن با چشم نیست خیلی چیزها رو ما با چشم نمیبینیم و به خوبی درک میکنیم اینرو انسانهایی که کور هستند خوب می فهمند ما هم می تونیم این تمرین را داشته باشیم که ابتدا به خارج از شهر و یا هر جایی که زندگی می کنیم بریم و چشم هامون رو ببندیم به طور که هیچ چیزی را نبینیم و اگر لازم باشد یه نفر را با خودمون ببریم که از دور مراقب ما باشد و شروع کنیم به حرکت کردن و همه تمرکزمون در آن موقعه از چشم برداشته میشه و به سایر حس های دیگر اضاف میشه این تمرین بسیار خوبی برای شناخت دنیای طراف بدون چشم ظاهری و اگر سایر حس های ما قوی شود براحتی می توان در شهر یا در محل زندگی خود حرکت کنیم این مثال که زدم یادم افتاد به یه شعری از مولانا که در آن شعر حقیقت جهان یا خداوند را به مثال فیلی در تاریکی تشبیه کرد این را بخونید

پیل اندر خانه ای تاریک بود                          عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی                         اندر آن ظلمت همی شد هر کسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود                اندر آن تاریکی اش کف می بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد                 گفت همچون ناودان است این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید              آن بر او چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را چون کف بر پایش بسود              گفت شکل پیل دیدم چون عمود

آن یکی بر پشت او بنهاد دست                   گفت خود این پیل چون تختی بدست

همچنین هریک به جزوی که رسید              فهم آن می کرد هرجا می شنید

از نظرگه گفتشان شد مختلف                     آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هرکس اگر شمعی بدی                   اختلاف از گفتشان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست وبس       نیست کف را بر همه او دسترس

چشم دریا دیگرست و کف دگر                    کف بهل وز دیده دریا نگر

جنبش کف ها ز دریا روز و شب                   کف همی بینی و دریانی عجب

ما چو کشتی ها بهم بر می زنیم                تیره چشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتی تن رفته به خواب               آب را دیدی نگر در آب 

البته شعر فوق قسمتی از شعر فوق العاده مولوی می باشد حضرت مولانا قوانین خداوندی را خیلی خوب درک کرده و قانون جذب را بخوبی در بیشتر سروده های خود دارد در این شعر هر کس با توجه به فهم و درکی از جهان یا خداوند دارد و هر انسان به اندازه قسمتی که به دسترسی داره و اونو باور کرده قبول دارد این دنیا هم به همین صورت استدر اين داستان، فيل، نمادي از حقيقت است و حقيقت، آن مطلوبي است که همه انرا می طلبند، دغدغه اي است که به انسان آگاه، انگيزة جستجو مي دهد. قرار دادن نماد به جاي اصل باعث مي شود، فکرهای مختلف مخاطبين به اندازه وسعت فکري خود قانع شوند؛ آن کسی که اهل معناست خداوند را اراده می کند و آن کسی که قدرت درکش محدود به ظواهر باشد، گمشده مادي خود است که: «هر که نقش خويشتن بيند در آب».
«خانه»، جهان مادي است و «تاريکي»، نمادي از جهل و گمراهي. خانه تاريک يعني دنياي مادي که جهل در آن بيش از دانايي است و حتي در بهترين شرايط، یا نهايت دانايي و فهمش، تنها شناخت نادانی ست.

مولانا کوري را به تاريکي تبديل کرده چرا که کوري راه حل ندارد اما تاريکي راه حلي دارد که آن را به مخاطب نشان می دهد و می گوید که در کف هر کس اگر شمعي بُدي     اختلاف از گفتشان بيرون شدي      بنابراین کوري درمان ندارد و انتسابي است بنابراين «ليس للاعمي حرج»، نوعي جبر است؛ اما مولانا به اين راحتي تن به جبر نمي دهد چرا که عرفان مولانا، عرفاني پوياست که در آن کوشش ولو بيهوده بهتر از خفتگي است.

براي ديدن حقيقت بسياري از مردم به گمراهي رفتند. یا به عبارت دیگر علت گمراهي مردم، وجود حقيقت است. اگر حقيقتي نبود جستجويي هم براي يافتنش وجود نداشت و گمراهي نتیجه جستجو است.تمام وجود این دنیا دو وجهی می باشد یعنی هم تاریکی هست و هم روشنایی ، فقر هست و ثروت ، سفید هست سیاه هم وجود دارد ، شب هست روز هم هست و….پس هرکسی که نشسته است اتفاق خاصی برایش پیش نمی آید وقتی که انسان حرکت کنند ممکن است زمین بخورد یا منحرف شود و یا به بیراهه برود و غیره . انسان ها رفتند حقيقت را پيدا کنند، به بت رسيدند. هرچند که «بت پرستي» و «خداپرستي» در پرستش مشترک اند، ولی فرق مهم و اساسی آن در مصداق پرستش است؛ که البته تفاوت مهمي است اما نشان مي دهد که هر جا حقيقتي باشد، کذب و تقلب و گمراهي هم وجود دارد.

پس باید هنگام حرکت کردن و جستجوی حقیقت به باطل کشانده نشویم و به بیراهه نرویم دوستان عزیز از نوشتن مطالب فوق برای راههای خداشناسی و معرفت خداوندی نیست بلکه اندازه فهم ما و قدرت باور ما می باشد که می تونه محدودکننده باشه و می تونه بدون محمدویت و خداوندی باشه

به امید ایجاد و ساخت باورهای نامحدود

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *